دیده ای پرواز چلچله ها را و نگاه ممتد و پرواز جوجه هاشان را ؟! انگاه که چلچله می پرد ، جوجه پروازش را نظاره میکند و دل به حضور پروازش خوش میدارد ، من و تو آن جو جه ایم که باید – اگر نمی توانیم بپریم – پرواز چلچله ها را در اوج بنگریم و از پریدنشان در بی نهایت آرام بگیریم ...
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند عشق طوفانی و متلاطم است دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق عشق در دریا غرق شدن است دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را میگیرد دوست داشتن بینایی میدهد عشق خشن است و شدید و ناپایدار دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار عشق همواره با شک آلوده است دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد عشق تملک معشوق است دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند" عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانکگفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تورا بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم باکسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت. دمجنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست. کرگدنگفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم. دم جنبانک گفت:این که امکانندارد,همه قلب دارند. کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمیبینم. دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولیمن مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت:نه,من قلب نازکندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازکداری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکهدهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی. کرگدنگفت:خب , این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلبنازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشقشود. کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟ دم جنبانک گفت:یعنی...بگذارروی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار... کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یکجمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چینهای پوستش را بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانستاز چی خوشش می آید. کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم میخواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانکگفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرفمیشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتراست. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید. روزهاگذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روزپشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت وکرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: بهنظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره هایمزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانکگفت:نه,کافی نیست. کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهایدیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم. دم جنبانکچرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کردوتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد. کرگدن میخواست همین طور تماشاکند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسیداحساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دمجنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشممافتاد.حالا چه کار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و رویسر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازکداری. کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند ووقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟ دم جنبانک چرخی زد وگفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند! کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟ دمجنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد. کرگدن باز هم منظور دمجنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز همتماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طوراز چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود. آن وقت لبخند زد و با خودشگفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟ !بگذارتمام قلبم را برای او بریزم......
شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري، اما من تورا خوب مي شناسم، ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا.
يادم مي آيد گاهي وقتها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي و من همه آسمان را دنبالت مي گشتم؛ تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي کردم.
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي. توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود. نور از لاي انگشتهاي نازکت مي چکيد. راه که مي رفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند. يادت مي آيد؟
گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سويش پرت مي کردي و او کفرش در مي آمد. اما زورش به ما نمي رسيد. فقط مي گفت: همين که پايتان به زمين برسد، مي دانم چطور از راه بدرتان کنم.
تو شلوغ بودي، آرام و قرار نداشتي. آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که مي شد در آغوش خدا به خواب مي رفتي.
اما هميشه خواب زمين را مي ديدي. آرزويي رؤياهاي تو را قلقلک مي داد. دلت مي خواست به دنيا بيايي. و هميشه اين را به خدا مي گفتي. و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه هاي ديگر هم، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را. ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا گم شد ...
·آدم یه چیزی رو که نداره ، فکر میکنه که خیلی چیز مهمیه ، ولی وقتی اونو پیدا کرد ، براش عادی میشه !
·هیچی ، حلوا خیرات میکنن !
·دانشگاه محل یاد گرفتن چیزایی هست که نمی دونی و می خوای بدونی ، البته اونم به شرطی که درست انتخاب رشته کنی وگرنه توش میمونی و هزاز تا درد سر جدید و ترو تازه داری .
·چون نمی خوایم توی خونه بی کار بمونیم می ریم دانشگاه ! می ریم که آدم فهمیده و مفیدی باشیم تا فردا بتونیم برای جامعه نقشی را ایفا کنیم .
·من فقط برای علاقه به رشتهفلان میرم دانشگاه !
·چنین گفت پیغمبر راست گویزه گهواره تا گور دانش بجوی
·برای فرار از سربازی !
·خیلی حال میده استاد رو بچزونی میرم حالشو بگیرم !
·ما میرویم برای ادامه ی تحصیل و پیشرفت علم و کسب سرفرازی برای میهن عزیزمان !
·درخت تو گر بار دانش بگیردبه زیر آوری چرخ نیلوفری را
·به هر حال تحصیل لازمه چه برای دختر چه برای پسر !
·همه ی جوونا برای اینکه مدرکی به دست بیارن و شغلی دست و پا کنن ، می رن دانشگاه !
·خلاصه بگم تا 10 روز دیگه جواب کنکورمون میاد خیلی نگران نیستم چون میدونم حق انتخاب رشته دارم اما خوب حسابی کلافه ام چون هنوز نمی دونم من می خوام برای چی برم دانشگاه ؟؟؟ کسی هست کمکم کنه ؟؟؟
·اصلا چرا دانشگاه ؟؟؟
اخه می دونید چیه ؟؟؟ حالا دیگه دانشگاه رفتن شده تمام آرزوی خانواده ها برای بچه هاشون . اگه ازشون بپرسی خوب دلیلتون چیه چرا همش دانشگاه ؟ خوب حالا این بچه رفت دانشگاه بعدش چی ؟؟؟ جوابشون از دو تا حالت خارج نیست : 1.پاسخ ایده آلیستی : خدمت به مردم ، دست در دست هم دهیم به مهر ،میهن خویش را کنیم آباد و خیلی حرف های دهن پر کن دیگه .2. پاسخ رئالیستی : آینده ای بهتر از نظر مادی و معنوی .
توی هر خیابونی که بری هر کودوم از شبکه های تلویزیونی و رادیویی رو که ببینی همه جا تبلیغ کنکور و کلاس کنکور و... است . اخ اگه خودتم کنکوری باشی چه حالی میشی ؟؟؟ اصلا چه لوزمی داره همه برن دانشگاه ؟ انگار رفتن به دانشگاه وحی منزله .وای وای وای از خانواده بگذریم از نگاه فامیل و قوم و خویش که نمی شه گذشت .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همه می خوان با قبول شدن بچه شون تو دانشگاه پیش این و اون پز بدنو سر از میون سرها بلند کنن. اما اخه یکی نیست بگه مگه کسب احترام و آبرو و شغل و هزار تا چیزه دیگه فقط از راه دانشگاه رفتن به دست میاد ؟؟؟؟ اره ؟؟؟ خوب اگه اینجوریه ، پس این همه تحصیل کرده ی بیکار تو جامعه واسه چیه ؟؟؟ هان ؟؟؟ من نمی دونم ، جواب با شما ................
ای همیشه در اوج و ای بهترین ! امروز من از همیشه به تو نزدیکترم . ایستاده بر بلندترین نقطه بودنم ، چشم به تو دوخته ام . با پاهای کودکی و نوجوانی ،صخره های زندگی را گذرانده ام و بالا آماده ام و هنوز در شیب کهنسالی سرازیر نگشته ام .
اینک من بیش از هر زمان دیگر به تو نزدیکترم و بیش از هر زمان به تو محتاج.
مرا در یاب تا شیرین ترین و پر ثمر ترین لحظات بودنم را به بیهودگی از دست ندهم . کمکم کن که در بلندای قله های جوانی ، به غفلتی در پرتگاه نیفتم و به خطایی نلغزم . مرا در یاب و از خود دورم مپسند .
ای حکیم ! امروز در بهار جوانی ، خزان را به یادم آور که با گذر از بهار ، در اندیشه خزان بودن جز حسرت ثمر نخواهد داشت .