تبليغاتX
ماه و ستاره






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



دوستی یا عاشقی ؟

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به
قله ی بلند اشراق میبرد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست


نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 در ساعت: 19:52
|+|



درد و دل من و خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 

 گفتی: ... فَإِنِّي قَرِيبٌ...

     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم 

گفتی: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ...

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی 

 گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ...

     .:: پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟      

 گفتی: أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...

     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگه روی توبه ندارم 

گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...

     .:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟  

 گفتی: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 

 گفتی: وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ...

     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌كنم 

 گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ...

     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     

 گفتی: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ...

     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی:

 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ... 

 


نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: چهارشنبه سی ام مرداد 1387 در ساعت: 22:43
|+|



عشق, جاودان است .

 

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.
دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.
کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.
دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.
روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.
کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟ !   بگذار تمام قلبم را برای او بریزم......

 


نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: شنبه نوزدهم مرداد 1387 در ساعت: 23:5
|+|



باور نمیکنم !!!

عشق را باور نمی کنم

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟

دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد

دل شوره ات موقتی است

وقوع حادثه شیرین یا که تلخ

پایان ناگزیزی است

در انتظار تلخ برای دست یافتن

به شاخه ای لخت می مانی

سرمای همیشگی

کالبد برگهای ترا محو کرده است

شکفتن در غروب را

هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!

هیچ کلبه ائی با شاخه های یخ زده

به تفکر گرما نرفته است!

حریص دستهای تو بودم

.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت

اما اکنون در انتهای خویش ...

عشق را باور نمی کنم

شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري، اما من تورا خوب مي شناسم، ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا.

يادم مي آيد گاهي وقتها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي و من همه آسمان را دنبالت مي گشتم؛ تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي کردم.

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي. توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود. نور از لاي انگشتهاي نازکت مي چکيد. راه که مي رفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند. يادت مي آيد؟

گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سويش پرت مي کردي و او کفرش در مي آمد. اما زورش به ما نمي رسيد. فقط مي گفت: همين که پايتان به زمين برسد، مي دانم چطور از راه بدرتان کنم.

تو شلوغ بودي، آرام و قرار نداشتي. آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که مي شد در آغوش خدا به خواب مي رفتي.

اما هميشه خواب زمين را مي ديدي. آرزويي رؤياهاي تو را قلقلک مي داد. دلت مي خواست به دنيا بيايي. و هميشه اين را به خدا مي گفتي. و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه هاي ديگر هم، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را. ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا گم شد ...

دوست من، همبازي بهشتي ام! نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ مي زند:

"از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدي از اين راه بيا."

بلند شو، از دلت شروع کن، شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم!


نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: شنبه نوزدهم مرداد 1387 در ساعت: 17:39
|+|



روزهایی که خاطره شد و فردایی که همبستر خاطرات میشود

قصه عشق!

 
 
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی
احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.        
 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
 خواست.
 
 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:
"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
 "غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
 
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
 ناجی به راه خود رفت.
 
 
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:
" چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: پنجشنبه دهم مرداد 1387 در ساعت: 16:40
|+|



چرا دانشگاه ؟

        

              نمی دونم چرا !

·         راستش فکر نمی کنم خبری هم باشه !

·         آدم یه چیزی رو که نداره ، فکر میکنه که خیلی چیز مهمیه ، ولی وقتی اونو پیدا کرد ، براش عادی میشه !

·         هیچی ، حلوا خیرات میکنن !

·         دانشگاه محل یاد گرفتن چیزایی هست که نمی دونی و می خوای بدونی ، البته اونم به شرطی که درست انتخاب رشته کنی وگرنه توش میمونی و هزاز تا درد سر جدید و ترو تازه داری .

·         چون نمی خوایم توی خونه بی کار بمونیم می ریم دانشگاه ! می ریم که آدم فهمیده و مفیدی باشیم تا فردا بتونیم برای جامعه نقشی را ایفا کنیم .

·         من فقط برای علاقه به رشته  فلان میرم دانشگاه !

·         چنین گفت پیغمبر راست گوی                    زه گهواره تا گور دانش بجوی  

·         برای فرار از سربازی !

·         خیلی حال میده استاد رو بچزونی میرم حالشو بگیرم !

·         ما میرویم برای ادامه ی تحصیل و پیشرفت علم و کسب سرفرازی برای میهن عزیزمان !

·         درخت تو گر بار دانش بگیرد                      به زیر آوری چرخ نیلوفری را

·         به هر حال تحصیل لازمه چه برای دختر چه برای پسر !

·         همه ی جوونا برای اینکه مدرکی به دست بیارن و شغلی دست و پا کنن ، می رن دانشگاه !

·         خلاصه بگم تا 10 روز دیگه جواب کنکورمون میاد خیلی نگران نیستم چون میدونم حق انتخاب رشته دارم اما خوب حسابی کلافه ام چون هنوز نمی دونم من می خوام برای چی برم دانشگاه ؟؟؟ کسی هست کمکم کنه ؟؟؟

·         اصلا چرا دانشگاه ؟؟؟

اخه می دونید چیه ؟؟؟ حالا دیگه دانشگاه رفتن شده تمام آرزوی خانواده ها برای بچه هاشون . اگه ازشون بپرسی خوب دلیلتون چیه چرا همش دانشگاه ؟ خوب حالا این بچه رفت دانشگاه بعدش چی ؟؟؟ جوابشون از دو تا حالت خارج نیست : 1.پاسخ ایده آلیستی : خدمت به مردم ، دست در دست هم دهیم به مهر ،میهن خویش را کنیم آباد و خیلی حرف های دهن پر کن دیگه .2. پاسخ رئالیستی : آینده ای بهتر از نظر مادی و معنوی .

توی هر خیابونی که بری هر کودوم از شبکه های تلویزیونی و رادیویی رو که ببینی همه جا تبلیغ کنکور و کلاس کنکور و... است . اخ اگه خودتم کنکوری باشی چه حالی میشی ؟؟؟ اصلا چه لوزمی داره همه برن دانشگاه ؟ انگار رفتن به دانشگاه وحی منزله .وای وای وای از خانواده بگذریم از نگاه فامیل و قوم و خویش که نمی شه گذشت .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه می خوان با قبول شدن بچه شون تو دانشگاه پیش این و اون پز بدنو سر از میون سرها بلند کنن. اما اخه یکی نیست بگه مگه کسب احترام و آبرو و شغل و هزار تا چیزه دیگه فقط از راه دانشگاه رفتن به دست میاد ؟؟؟؟ اره ؟؟؟ خوب اگه اینجوریه ، پس این همه تحصیل کرده ی بیکار تو جامعه واسه چیه ؟؟؟ هان ؟؟؟ من نمی دونم ، جواب با شما ................

 


نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 در ساعت: 12:29
|+|



در بلند ترین نقطه

 ای همیشه در اوج و ای بهترین ! امروز من از همیشه به تو نزدیکترم . ایستاده بر بلندترین نقطه بودنم ، چشم به تو دوخته ام . با پاهای کودکی و نوجوانی ،صخره های زندگی را گذرانده ام و بالا آماده ام و هنوز در شیب کهنسالی سرازیر نگشته ام .

اینک من بیش از هر زمان دیگر به تو نزدیکترم و بیش از هر زمان به تو محتاج.

مرا در یاب تا شیرین ترین و پر ثمر ترین لحظات بودنم را به بیهودگی از دست ندهم . کمکم کن که در بلندای قله های جوانی ، به غفلتی در پرتگاه نیفتم و به خطایی نلغزم . مرا در یاب و از خود دورم مپسند .

ای حکیم ! امروز در بهار جوانی ، خزان را به یادم آور که با گذر از بهار ، در اندیشه خزان بودن جز حسرت ثمر نخواهد داشت .

 قلبم   قلبم قلبمقلبم قلبم  قلبم 


نويسنده: یکی مهربون یکی نامهربون مورخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 در ساعت: 10:32
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir